خوش آمدید!

با تشکر از مشاهده انجمن گفتگوی ایرانی پاتوق در صورت تمایل برای استفاده از تمامی امکانات انجمن ثبت نام نمایید.

همین حالا ثبت نام کن!

اشک

اشک قلم

ProfessionaL
عضو کادر مدیریت
معاونت
8/27/20
92
تا ابد حکم مرا سیر اسارت دادی
سیلی محکمت ای عشق مرا آبادی

انتخابم شده سجاده ی پر نقش و نگار
که نمازم برِ آن باشد و دوشم پر بار

خودِ من از خودِ من دست به خود آلودن
قتل نفسی که جهان از پی آن نابودن

خفگی مرحله ی آخرِ هفته ست ولی
رگ دفران زدنت چون چک و سفته ست ولی!

کار من گشته وخیم و چه خراب افتاده
دهن سلسله ی مرگ به آب افتاده!

همه فرزندِ به یک باره خداحافظی ام
قطع نسلی که شریعت کُنَدَم رافضی ام

یک نفر نیست بگوید همه اش را به توچه؟
فرق، پر خون شده حالا قمه اش را به توچه؟

لخت گشتم وسط شهر شلوغی بی من!
بی حیاتر کنم این بار دروغی بی من!

مثل یک قوطی باروتِ ته انباری
مثل کبریت شده ام بر تن این بیماری

ته ظلمت، تهِ ته، چشم که می دوخته ام
بر تن محکم تو، ... وای که می سوخته ام

ته بن بست پر از عربده هایی ساکت
سالن خالی و سِن، شعبده هایی ساکت

توی آئینه چو دلقک شوم و رقص کنان
مضحک و بی نمک و مسخره تر بود چنان!

دستهایم به توام چنگک آویخته تر
آبرویم وسط جوی به هم ریخته تر

آخرش می رود از دست، همه اولادم
که از این معرکه بس خوشدلم و دلشادم

وسط برج شش و شنبه و شعری از نو
باز فردا که به یکشنبه و شعری از نو

چون مریضی که به اعصاب نمی پردازد
"سر آزاده به اسباب نمی پردازد"

پنجه ای نیست پریشان کند این دلخون را
"موی ژولیده بود بالش سر مجنون را"

مات و مبهوت که ناممکن و پرمعنا بود
"آن که او خنده ی مستانه زدی صهبا بود"

نوبت من که رسیده ست سه پیمانه زدند
"قرعه ی کار به نام منِ دیوانه زدند"

این همه جور و اهانت که توانست کشید ؟
"آسمان بار امانت نتوانست کشید"

لشکر چین به رَهم ساخته ای یعنی چه ؟
"مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه ؟"

بعد من شعر غریبی که سزاوار بماند
"یادگاری که در این گنبد دوّار بماند"

در کنار بدن تو به تماما خفتن
از درون جوهر و ذات ازلی را سُفتن

پنج سال است که شعرم برود سمت بلا
قیمتش بیش گرانتر ز معادن به طلا!

مرغ عشقی شده ام بر لب این کنگره ای
ریسمانی شده ام بیش ز سیصد گره ای

ملکوت همه آفاق ، کدورت دیدم
"همه ی شهر بگشتم همه صورت دیدم"

دل من گشت خراب و پی تعمیر نبود
"خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود"

تو که در تک روی استاد و به شوکت، شاهی
"ظلمات است بترس از خطر گمراهی"

صورتم از بغل اشک تو تر می گردد
"یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد؟؟؟؟؟؟؟"


شنبه 99/6/15
00:01
 

اشک قلم

ProfessionaL
عضو کادر مدیریت
معاونت
8/27/20
92
اسم من با نشانی ام بگذار
من همانم که خویش را کُشتم
قرن ها کوله بار درد تو را
می کشیدم مدام بر پشتم

انقلابی پر از تحول ها
توی چشمان ِ بی کسی هایم
درد قلبی که در سکون خفت و
حس بی حسی و لسی هایم

چشم هایم ز خستگی بی نور
نصف شب ها عجیب بارانی
هر چه منت کشیدمت بس بود
خسته از قهرهای طولانی......

گفته بودم که نیست حالم خوب
شوخی تلخ مضحکی جدّی
کارد از استخوان که رد می شد
طاقت آدمی بود حدّی ؟؟

توی سلول بند در بندم
نه صدایی نه صورتی نه کسی
دسته های کلید بر کمربندت
تو نگهبان ساکت ِ قفسی!

پیر گشتم ز خاطراتی خیس
می نوشتم مدام شعر خراب
مصلحت هم نبود که رک گویم
از تو و قفس و حشیش و شراب

توی آئینه ها گلاویزم
با خودم از سر نگشتن ها
گفت قبل از تولدم در گوش
همه ی آدم ها پلشت اند ها ؟!!!

سرزنش میکنم وجودم را
نحس و ننگین و بس که پژمردم
گفته ام من به صد زبان همه جا
از خداوند هم رکب خوردم ......

بعد برگشتنم کسی بینی :
دیگر این من چو من نخواهد بود
شایدم روح آبی و تنها
قطعا اما.. بدن نخواهد بود...


99/7/21
23:45
 

اشک قلم

ProfessionaL
عضو کادر مدیریت
معاونت
8/27/20
92
یک نفر مندرس مرا هل داد
وسط خواب های آشفته
زندگی را به باد دادم و ته_
-مانده اش هیچ.. شسته و رُفته!

سرنوشتی که از رقم خوردن
خسته بود از این شلوغی ها
یک صد و بیست و چهار پیغمبر
بس نبود این همه دروغی ها؟

بعد صد سالگیت می بینم
در پی دکتری و درمان هم
خواب هم چاره ات نباشد چون
خسته ای از عذاب وجدان هم

یک زمانی امید و رویایت
مثل کشتی به کوه جودی بود
من، مسلمان به بستر تب و لرز
تو پزشکی که خود یهودی بود!!

زندگی بعد رفتنت بد شد
یک شکست از دشمن فرضی
مثل یک چک که باطلش کردند
بانک ملت،،، و یا کشاورزی!

کوچه هم گرفت رویش را
خانه ات سیاه و سنگی بود
زن سی ساله ای تلو می خورد
از عرق نه، خمار و بنگی بود!

مرغ عشق نری که زایید و
تخت خوابم پر از شبح می شد
با طلسمی پر از عفونت ها
دل پوسیده ام به بند می شد

ریزش نکبت از در و دیوار..ِ.
جای خالی ات پر از من بود
فیلمی از انتها به اول که،
خبرش جشنواره ی کَن بود

چشم هم داشتی و نمی دیدی
قلبم از شیشه بود نازک تر
فحش و تهمتم به بدنامی
هرزه یا فاحشه!! از این رُک تر؟؟!!!!

حالم از خودم بهم می خورد
آن چنان در خودِ دل و روده
توی تلویزیون که می دیدم
یک نفر چون شبیه تو بوده !
***

می کُشد غم، مرا ز بی رحمی
التماسم اثر ندارد _ چون؛
کندن خشت های سیمانی
دست خالی... به پنجه و ناخن..........
مثل یک مار خسته ی ِ زخمی
دور تختم مدام می پیچم
دور و بر نه دشمن و بی دوست
جمع من با خودم شود؛ هیچ ام.

99/8/4
00:00
 

اشک قلم

ProfessionaL
عضو کادر مدیریت
معاونت
8/27/20
92
گرچه تقصیر من نبود اول
با خطایی که کرده ام جبران
زخم کهنه به داغ سیخ سرخ
میکنم تا ابد بر آن درمان

لغزشی نو ، دوباره عریان تر
پیش چشمم زمان، غبارآلود
استکانی که در تهش مانده
عکس چشم زنی خمارآلود

این گناه از تو بود و نه از من
تو خودت را به انتها بردی
جرعه جرعه ز بعد پیمانه
بی اجازه ، یواشکی خوردی

از سر اشتباه زنگت خورد
رد آن مانده روی انگشتم
ساقه ی رز که قرمز و وحشی
پر ز خار و میان انگشتم

فکر یک توبه ای که برگردم
از پس هر گذشته ی تاریک
راه پهنی سه بانده اول بود
انتهایش مثال مو باریک

تهِ ته ، انفرادی ام ، تنها
"نیست بالاتر از سیاهی ، رنگ"
خسته ام از تمام ساعتها
اینهمه اضطراب رنگارنگ

کاش فرصت دهند و باز آیند
چیزهایی که از دلم رفتند
حس بی حسی ام کنون اینبار
عمق آمال من چنین گفتند

راحتم کن ز کرده های خویش
راحتم کن ز بی کسی هایم
باز کن حلقه های زنجیری
که تماما سه قفله بر پایم

ای رفیقی که جز تو کس نبُوَد
بهر تنهاترین نفر که منم
دست برکش به دست و بازوهام
کتف و شانه ، سرم ، تمام تنم..










جمعه
99.11.10
23:33
 

اشک قلم

ProfessionaL
عضو کادر مدیریت
معاونت
8/27/20
92
کُلتی پر از فشنگ و فشاری به ماشه اش
چون قطره ای چکانده به سر ، گیجگاه را

مجموع بر کُرُن شده "لا" و"ر" هر دو سو
آتش گرفت زخمه نواز سه گاه را

از خویش شاکی و قاضی به یک طرف
منصوری و خودت می روی قتلگاه را

چون بیژنی ز دست منیژه و یا تویی
آن یوسفی که یکسره شد قعر چاه را

صدها هزار مرتبه گفتم مرو ، ببین
از هر طرف که می نگرم پرتگاه را

بر هر دری زدی نشدش باز و قفل بود
پر خار بود رفتن ِ هرگونه راه را

منزل به منزلی که فرود آمدی به خویش
ویرانه می شدند همه سرپناه را

تو ارتشی که تک نفرت صدهزار شد
از خیل پُردلانی و از کجکلاه، را

تو آن کسی که با نفسی جابجا کنی
کوه و تمام جنگل و کلّ سپاه را

من ؛ راهم به سمت معبد و کنجم به عزلت است
گمگشته راه میکده ، عمرم تباه را

هر صبح از بر ِ شعر و شراب و شور
در هر سحر قنوت به سمت پگاه را

"ابراز عشق را به سخن احتیاج نیست"
خود اعتراف می چکد از هر نگاه را

حجم سکوت ، پیچک لاغر به آسمان
چون شاخه ای شکسته درون گیاه را

دستان پر خراش و ملوّن به خون من
انواع و گونه گون سر ترک گناه را

این تازیانه ها که همه سال خورده ام
بر من شهادت اند و به عینه ، گواه را

زانو زدند در قِبَل صبر من عیان
فرماندهان و مجتهدان و پادشاه را

یادم بماند بازوان سخت ِ تو
یک چند روز بوده مرا پایگاه را

تختی که خواب می برد از چشم تا سحر
آغوش یخ زده و بی سر پناه را

دف میزنم به حال سماع و به رقص خوش
تنها به نصف شب وسط خانقاه را

صد شهر رفته ام همگی یک به یک به روز
انگار گشته بهر منم زادگاه را

عمری یگانه ام تک و تنها و یک نفر
یک بالش و کنار خودم شامگاه را..

چشمان و دیدِ کم ام نشناسند فرق را
فرعی ، میانبُر از بغل شاهراه را

گاهی که چشمه ی شعرم به جوشش و
لبخند بی نظیر توام، گاه گاه را؟

این زندگی نشد همه ش قوس و کش به هم
جرم است زندگی روش دلبخواه را ؟!

صد سر سپرده اند به درگاه تو ولی
اصلا نظر نکرده ای آن پیشگاه را

خالی شدم ز هر چه توکل به اسم بود
بی پشتم و خودم شده ام تکیه گاه را

کی می شود که حال دلم خوبتر شود
شعری بیافرینمت اثر روبراه را...


یکشنبه 99/11/12
22:56
 
بالا پایین