خوش آمدید!

با تشکر از مشاهده انجمن گفتگوی ایرانی پاتوق در صورت تمایل برای استفاده از تمامی امکانات انجمن ثبت نام نمایید.

همین حالا ثبت نام کن!

تب دیوانه

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
فضاهای بسته مرا می ترساند.
نه شبیه ترس های کلیشه ای فیلم ها؛ پر از تنگی نفس و اشک ریختن و روی زمین افتادن!
بلکه شبیه دودی غلیظ و سنگین و چسبنده که هوای اطرافم را بلعیده است.
مدام این پا و آن پا می شوم و تکان می خورم.
یک بی قراری عصبی بیمارگونه و انتظار این که خیلی زود همه چیز تمام شود و رها شوم.
وقتی تا این حد درمانده می شوم به آن لحظات آخر فکر می کنم.
آن آخرین لحظاتی که خیلی برایم مهم هستند. ثانیه به ثانیه.
رویایی دراماتیک برای پایان بخشیدن.
چیزی شبیه اکارت ویلکنز که آخرین ثانیه ها را با شنیدن قطعه‌ای از باخ که پسرش با پیانو می‌نواخت، به پایان رساند.
در حالی که یک لبخند به پهنای صورت بر لب دارم و صدای آرتوش توی فضا پیچیده است.

آسمان چشم او
آیینه ی کیست
آن که چون آیینه با من روبرو بود
درد و نفرین
درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود.
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
امشب بی خوابی به سرم زده است.
ثانیه ها کند و کشدار و بی هدف، انگار که میلی به رفتن ندارند

آدمی اگر میل به خودکشی دارد ساعت مناسب همین حدود گرگ و میش است
زمان خودکشی عقربه ها.
مردد میان رفتن و ماندن، مملو از دلهره ی نیستی.
لنگ، پیر، خسته.
گاهی به عقب نگاه می کنند به امید یافتن دلیلی کوچک برای ماندن.

آه، چیزی شبیه ستاره در گذشته می درخشد،
عقربه ی ثانیه شمار با اشتیاق یک دنده به عقب برمیگردد؛
نه، ستاره ای نیست، تکه شیشه ای شکسته در انعکاس نور مرده ی مهتاب است..

ثانیه شمار ناامید دو دنده را به جلو می پرد!

نزدیک سحراست و بی هیچ نوری هوا رو به روشنی می رود
جنگ میان تاریکی و نور
صدای گاه به گاه دعوای گربه ها و استرس شروع ناگهانی روز.

گریز اتفاق می افتد، عقربه ها به یک باره می دوند، زمان به سرعت شتاب می گیرد و
ساعت فاصله باقی مانده را بی درنگ شلیک می کند!
تیک تاک..
تیک تاک...
تیــــک.. تــ.........
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
پانزده سالگی دوران بدبیاری و غم بود.
دوران درد کشیدن پشت درد کشیدن.

یک شب همراه مادرم، پدربزرگم را برای فشارخون بالا به اورژانس بردیم و مرا برای درد آپاندیسیت بستری کردند.
فردایش خانم مسن و مهربان تخت کناریم به خاطر حمله ی ناگهانی آسم دچار خفگی شد و من شاهد پر پر زدنش تا رسیدن پرستارها بودم. شبیه حالتی که تازگی و برای مادربزرگ تجربه اش کرده بودم، حالا بدتر، خشن تر، و دردآورتر،
موقع احیا و ساکشن و نمی دانم کدام رفتار وحشیانه ی انترن ها بود که محتویات شکمش تکه تکه از دهانش بیرون ریخت.
انگار دستگاهی شکم بزرگش را پمپاژ می کرد که بالا میامد و با پایین رفتنش بدن پیرزن تکان می خورد و لخته های بزرگ از گلوی بی جانش خارج می شد و هر از گاهی باریکه ی از خون را با حالتی منقطع و سوزنی از دهانش روی هوا می پاشید..


فریادهای مادرم و دکترها لابه لای خونابه های روی زمین گم شده بودند و من با پهلوی بخیه خورده یک گوشه کز کرده بودم و می لرزیدم..

نه آن ها اتاق خالی داشتند نه من توانایی راه رفتن.
چهل دقیقه طول کشید که اتاق را تمیز کردند،
در حالی که هنوز هم بوی مرگ و خون و کثافت احساس می شد.

مادرم گفت اینجا بمانی به خاطر عفونت میمیری.
مردن مگر چه بود؟
با ناله و گریه، خمیده و شکسته، بلند شدم و روی زمین مرطوب که هنوز قسمت هایی از آن قرمز بود پاهایم را آهسته کشیدم.
قدم هایی کوچک و نزدیک به هم، با دردی نزدیک به مرگ..

یک نفر که هنوز عمل نکرده بود تختش را برای چند ساعتی به من قرض داد.
همان جا بخیه ام عفونت کرد و ارمغانم از یک هفته بستری شدن، آبله مرغان بود.

توی خانه تمام آینه ها جمع شد.
تب و تشنج و هزیان هوایی بود که نفس می کشیدم.
مردی از همسایه ها به دیدنم آمده بود و بالای سرم دعا می خواند و مادرم پنبه ی مرطوب را روی بدنم می کشید تا درد کمتری بکشم.

آبله مرغان در پانزده سالگی مرا تا پای مرگ برد.
قبلش هم که مادربزرگ...



آن روزها میان آن هجمه ی تب و اندوه معصومانه چشم به راه عیادت کسی بودم از آن طرف پنجره ها..
آن طرف دیوارها..
آن سوی همسایگی ها..

در انتظار کسی
که در اتاقی کوچک و تاریک روبه حیاط خانه ما
بی خبر از حال من گیتار می زد..
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
هنوز هم گاهی خواب می بینم
هوا سرد و سوزناک است، من قید کلاس آخر را می زنم، یکی دو تا اتوبوس عوض می کنم، می رسم به جایی که تو کار می کنی. از تلفن همگانی زنگ می زنم و می گویم برایت شیرینی نخودی آوردم دماغم قرمز شده و گونه هایم از سرما می سوزند.
انگشتان یخ زده ام ظرف شیرینی را حس نمی کنند. تا برسی پاهایم توی کفش مور مور می شود.
می آیی قربان صدقه ام می روی و زود برمی گردی..

چند سال بعد است
هوا سرد و نمناک و دلگیر است
پایانه ی کاراندیش از همیشه خلوت تر است
با عجله وارد سرویس بهداشتی می شوم صورتم را می شویم و کمی آب به کفش و مانتویم می زنم و خاکشان را می گیرم.
از در بیرون می زنم، از سردی هوا مچاله می شوم.
گرسنه ام و این سنگینی کوله ام را چندبرابر می کند. سوار تاکسی می شوم، چشمانم را می بندم. هوای مطبوع بخاری پاهایم را گرم می کند.
همیشه توی سرما پاهایم رو به کبودی می روند و درد کشنده ای می گیرند.
کرایه را حساب می کنم و بند کوله ام را محکم توی مشتم می گیرم
باد مقنعه ام را حرکت می دهد، وارد کوچه می شوم؛


ماشینت نیست..........


اشتیاقم می پرد..
ته بینی ام می سوزد.. چشمانم در لحظه پر از اشک می شوند.


نمی آیی، قربان صدقه ام نمی روی
از خواب می پرم
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
به یاد دوران دانشگاه ناهار دمپخت گوجه درست کرد، با چاشنی خیارشور معرکه ی خودش.

قاشق را گوشه ی ظرف رها کرد.
با بی حوصلگی گفت از وقتی از علی جدا شده ام اصلا خواستگارهای باب میلی ندارم.
آه کشید؛
برای همین به پیشنهاد پدرم می خواهم ثبت ازدواجم را از شناسنامه ام حذف کنم.

سکوت کرد.
سرم پایین بود، یک قاشق از غذا و تکه ای خیارشور توی دهانم گذاشتم و با اشتیاق جویدم.
سکوتش طولانی شد برای همین نگاهش کردم.
با دست گفتم هان؟
گفت زهرمار! کمتر بخور و نظرت را بگو!

با صبری کش دار و لج آور لقمه را تمام کردم.
نگاهش منتظر بود؛
گفتم یادت هست توی خوابگاه همیشه شامپوهایمان را می دزدیدند؟
متعجب از بی ربطی حرفم به چیزی که گفته بود با مکث گفت خب... آره!
گفتم خب یک بار که متوجه شدم شامپویی در کار نیست مجبور شدم موهایم را با صابون بشویم..
هیچ عیبی در این کار احساس نمی کردم برای همین با خیال راحت از صابون استفاده کردم.
حق به جناب و کلافه نگاهم کرد.
اولش خوب بود ولی بعد موهایم به هم چسبید. چرب و بدبو و زمخت شد.
باورت نمی شود آخرش چه حس چندش آوری داشت!

با دهان باز گفت این همه چرت و پرت یعنی این کار را نکنم؟
به نشانه ی تایید سر تکان دادم.
گفت آن وقت یا باید با یکی از همین گری گوری ها ازدواج کنم یا این که تا آخر عمرم مجرد بمانم!؟
بشکنی توی هوا زدم و گفتم در باب همین جمله آخرت؛ یک بار دیگر هم که شامپویم را دزدیدند با مایع ظرفشویی موهایم را شستم!!!!
با این که نتیجه اش ترسناک و نامعلوم بود ولی تمیزی و احساس بعدش عالی بود!

و بعد از گفتن این حرف لبخندی شیطانی تحویلش دادم!

چند دقیقه ای مثل یک مجسمه ی سنگی، مات و بی حرکت به نقطه ای پشت سرم خیره ماند و بعد با قدرتی باورنکردنی با کف هر دو دست، محکم کوبید توی سرم!
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
اگر می آمدی
و می ماندی
دورترین مکان دنیا را انتخاب می کردم برای زندگی

دورترین خانه از آدم ها و ماشین ها و خیابان ها
نزدیک دشتی سرسبز و گرم با سکوتی رخوت آور از صدای رود و آواز گاه به گاه پرنده ها.


تلفنم را خاموش می کردم.
یک خط جدید می گرفتم به نام خودت
که هیچ کس به آن زنگ نزند به جز تو
هیچ کس پیدایم نکند به جز تو
و تنها یک شماره در آن ذخیره داشته باشم آن هم به اسم "عشقم"

کل آدم هایی که از اول زندگی مارا دیدند و می شناختند فراموش می کردیم
یک کار جدید پیدا می کردیم
یک خانه ی کوچک پر از پنجره، بدون پرده
و یک شومینه ی گرم، یک صندلی گهواره ای و یک پتو
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
برق را خاموش میکنم
پرده ها را کامل کنار میکشم
دراز میکشم، همه جا تاریک است،
به نقطه ای بالای سرم در میان حجم عظیم تاریکی خیره می شوم.
کم کم نگاهم به تاریکی خو میگیرد ، نقطه بالای سرم جان میگیرد..
پلک میزنم و به چشمانم فشار می آورم،
حالا میتوانم لوستر را کم و بیش تشخیص بدهم ،
جرقه های روشن و ستاره مانندی روی هوا تکان می خورند،
دستم را به سمتشان تکان می دهم ، جرقه ها می روند ،
پلک میزنم؛ دوباره سیاه می شود....
شانزده سالم است..
پلک‌ میزنم ؛ یک زن روبرویم نشسته است،
لوستر محو می شود،
پلک میزند: فنجانت را بده؟
پلک میزنم؛ مادر یک گوشه ایستاده، خیره نگاهم میکند،
سرم تیر میکشد،سیاه میشود،
چشمانم را بازتر میکنم، پس لوستر کو؟
میگوید اسمش را می خواهی؟
با وحشت به مادر خیره میشوم، زن می خندد ،دنیا تیره و تار میشود،
مادر عصبانی است، چشمانش جرقه میزند، دست دراز میکنم، فنجانش میشکند،
تاریکی بیشتر میشود،
یکی اسم او را گفت،
چشمانم باریک میشود ، اتاق تنگ میشود، لوستر دور میشود،
زن چشمک میزند، مادر عصبانی میشود..
پلک میزنم؛ بیست سالم است، یک مرد روبرویم نشسته است،
مادر غمگین است،هوا تاریک میشود، صدای کلاغ می آید ،
مرد اخم میکند:ببخشید خبرنداشتید که رفته؟ سرم تیر میکشد ، لوستر لعنتی میچرخد، اشک توی چشم مادر جرقه میزند، دست دراز میکنم،
جرقه می ا فتد توی دستم ، دوباره تاریک میشود،
پلک میزنم؛
یکی اسم اورا گفت،
سرم تیر میکشد، فریاد میکشم، همه جا تاریک میشود،
حلقه اش را پرت میکنم توی دیوار، مادر میگوید نکن، سقف سیاه میشود، چشمانم را فشار میدهم،
یک اسم اورا گفت،
مرد چشمهایش را میبندد: او رفته، منتظرش نمانید.
مادر می لرزد، شقیقه ام میزند، چشمانم تار میشود، نقطه سیاه پیش چشمانم بزرگتر میشود، مادرمی گوید بس کن ده سال گذشته؟
پلک میزنم، یک زن روبرویم نشسته است، فنجان را برمیگردانم، زن میخندد جرقه ها روی هوا تکان میخورند دست دراز میکنم ، می لرزم میگوید میخواهی اسمش را بگویم...؟ سرم تیر میکشد، سیاه میشود..

‏19/4/16
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
پیام داد که میخواهم یک بار دیگر ببینمت.
یکبار دیگر..همان جای قبلی..
اگر میشود..

بدون فکر گفتم باشد..ولی ..توی دلم گفتم هرگز این کار را نخواهم کرد..
گفت قول بده هر وقت آمدی شیراز به من خبر بدهی..گفتم قول میدهم..اما توی دلم گفتم : به سبک خودت!!

دو هفته ی پیش که مادرم هوای شهرش را کرد..با خودم تکرار کردم به دیدارش نخواهم رفت..
وقتی هواپیما از زمین بلند شد ..چشمهایم را بهم و دستهایم را به صندلی فشار دادم و با دندانهای کلید شده گفتم ..به دیدارش..نخواهم رفت..
وقتی برادرم وسط خیابان مرا محکم توی بغلش فشار داد و اشکم چکید.. گفتم ..به.. دیدارش.. نخواهم.. رفت..

برای همین وقتی رسیدم..
زیر قولم زدم و.. نگفتم که آمده ام..
یک هفته ی بعد پیام داد..نمی آیی؟
یک نفر به جای من با خباثت جواب داد :آمده ام!
از پشت گوشی هم میتوانستم قیافه اش را ببینم که درهم شد..
که چشمانش را روی هم گذاشت..و بعد پیام دلخوریش را چندبار نوشت وچندبار پاک کرد ..و سپس ارسال کرد "خوش آمدی."
و یک حس لذت موذی درونم به جوشش درآمد.
و صدای یک قهقهه بیرحم در ذهنم..
که میخواست بگوید:" دیدی! دیدی ! بلاخره من هم توانستم برایش زیر قولم بزنم!"

حالا فهمیدم این زیر قول زدن به ادم یک لذت و حس قدرت میدهد.
و باخودم فکر کردم..چه خوب..!! بله!! از این ببعد همیشه زیرقولهایم میزنم!!!


پیام داد دوشنبه ..ساعت پنج..فرهنگسرای همیشگی..
و من توی دلم با صدای بلند گفتم به دیدارش نخواهم رفت!

ذهنم به دنبال قیافه اش گشت..فراموشش کرده بودم..
و شاید که فراموشی بزرگترین دروغ است ..
و شاید که.. بزرگترین و لو نرفته ترین دروغها را..
را انسان خودش به خورد خودش می دهد..
تکرار کردم دیگر به دیدارش نخواهم رفت..
و رفتم...
توی کوچه زیر چشمی دیدمش..کناریک ماشین ..ولی خودم را به ندیدن زدم..قدمهایم را آهسته کردم..تا بعد از او بروم..وارد فرهنگسرا شدم..میدانستم باز است..
با این حال از دختربچه ای که روی پله ها نشسته بود پرسیدم بسته است؟ گفت نه و به در اشاره کرد..
و به سمت در رفتم..با فشاردر را باز کردم و فکر کردم این در هنوز هم مثل قبل سفت است..و یکباره موج سرمای داخل سالن بدنم را به لرز واداشت..
مثل راه بلدی که تمام گردنه های یک کوهستان را بلد است..از پله ها بالا رفتم..اتاق 18..
قبل از در زدن..در باز شد بلند و محکم گفت سلام.
گفتم سلام.ولی هیچ شباهتی به سلام نداشت..بیشتر شبیه صدای ناله ای بود که از گلویم برخواست.
به خودم نهیب زدم: اه!! محکم باش !! اینجور مثل دختربچه های ضعیف خودت را کوچک نکن!!
همچنان ایستاده بود و خیره نگاهم میکرد. به صندلی روبرویش اشاره کرد..بفرمایید.
طبق عادت دستی روی صندلی کشیدم..و بعد نشستم..
چشمهایم را به دورتادور اتاق حرکت دادم..برای تجدید قوا نیاز به وقت کشی داشتم..من نیاز به این وقت کشی لعنتی داشتم!! سازی کنار دستش بود.
میدانستم نگاهم میکند! میدانستم هروقت نگاهش نکنم او نگاهم میکند! خودش این را بارها گفته بود و سخاوتمندانه و بزدلانه اجازه دادم نگاهم کند. چون من جرات نگاه کردن به اورا نداشتم.چون من همیشه خیلی ترسو بودم.
گفت خوبی..گفتم خوبم..سه تارش را برداشت و بدون این که چیزی بگوید شروع به نواختن کرد..به دستهایش نگاه میکردم..توی دلم گفتم این آخرین دیدار است.
این آخرین بار است.
چشمهایم از دستهایش بالا رفته و به صورتش نشستند.
نگاهم کرد و لبخند زد
زیر لب گفت: چشمهات..
و سرش را پایین انداخت..
دیگر نزد..
گفت لاغر شدی.
خیلی لاغر شدی.
باز مریض شدی؟
و من خیره نگاهش کردم و توی دلم گفتم اما تو چاق شدی.
انگار لال بودم.
انگار لال بودم.
گفت یادت هست اولین بار دیدمت؟ چقدری بودی؟ بعد با صدای بلند خندید..
نه یادت نیست..من توی خانه تان بودم که تورا از بیمارستان قنداق پیچ آوردند!
لبخند زدم گفتم یادمه!
مهربان نگاهم کرد و لبخند زد.
گفت خانم تری شدی..و توی دلم گفتم بگو پیرتر..
انگار لال بودم.
گفت چندسال است ندیدمت؟ و چشمهایش را ریز کرد تا بهتر بتواند حساب کند..
بعد انگار که دست پاچه بشود یک شاخه ی رز نارنجی از پشت کیفش برداشت و به طرفم گرفت و معصومانه گفت..ببخشید..توی راه ..سرچهارراه خریدم..گل دیگری نداشت..زنبق نداشت..
گل را ازش گرفتم ..ولی بو نکردم..من از بو ها خاطرات بدی دارم..از اینکه خاطره ی یک بو..به دیگر خاطراتم افزوده شود وحشت داشتم..و این از چشمش دورنماند..
گفت هنوزهم از من ناراحتی..
مشتهای گره کرده اش اذیتم میکرد
مکث کردم..طولانی..به چهره اش نگاه کردم..
میخواستم جواب سوالی را بدهم که خودم بارها از خودم پرسیده بودم..

گفتم زمان همه چیز را کمرنگ میکند..حتی ناراحتی های عمیق را..
سرتکان داد..
یعنی بله..

گفتم توی کوچه دیدمت..چشمک زد..گفت میدانم..من هم...
دلخور رو برگرداندم..
یعنی مرا دیده بود و محل نداده بود؟
بعد یادم آمد خودم هم همین کار راه کرده بودم!
دستم را طبق عادت آشفتگی توی موهایم فرو بردم و با
یک دسته نازکش شروع به بازی کردم..
خیره دستم شد و
گفت یادت هست فلان روز..فلان جا..
فلان حرفهایت را یادت هست؟
خیلی هایش را فراموش کرده بودم..و او انگار که همین دیروز برایش گفته باشم..همه را مو به مو میگفت و لبخند میزد..انگار که به پیشانی ام نگاه میکند و همه ی آن لحظات را میبیند..پشت سرهم از گذشته میگفت.. پشت سرهم از خاطرات من..حرف های من..لباسهای من..موهای من..اشکهای من..
سکوت کرد و بغض غمگین ترسناکی را توی چشمهایش دیدم
ناگهان بعد همه ی این سالها بعد همه این دلتنگی ها دلم برایش سوخت..دلم برای مردی که زمانی بسیار دوستش داشتم و حالا چیزی از آن دوست داشتن جز خاطره ای دور باقی نمانده بود و اینطور میان گذشته و حال دست و پا میزد سوخت..
دلم برای مرد خاطره هایم سوخت..
دیگر نتوانستم بیرحم باشم..اگر قراراست این آخرین بار باشد..
و بغض کردم..آخرین بار...
و انگار فکرم را خوانده باشد گفت هرگز اخرین بار نمیشود..قسم میخورم یکبار دیگر قبل از مرگ دوباره یکدیگر را میبینیم..
و با جدیت به چشمانم نگاه کرد.
گل را توی دستم فشار دادم..
گفتم نمیتوانم با خودم ببرمش..پکر شد..چرا؟ گفتم نمیتوانم..با صدایی دو رگه گفت خواهش میکنم..
داشت گریه ام میگرفت..
گل را توی دستم فشار دادم..ساقه اش داشت میشکست..اشکم را مهار کردم و بجایش با انرژی خندیدم..گفتم نمیتوانم ولی آنرا به خودت هدیه میدهم..
ببخشید دست خالی آمدم!
نمیخواست..نمیخواست با آن گل برگردد ..من هم نمیخواستم..هر چیزی از او برایم ترسناک بود..
گفت باشد..ولی تا قبل از رفتن دست خودت باشد..

قبل رفتن..
رفتن یک نفر چقدر میتواند ترسناک باشد..

دوباره روبه روی هم ..روی صندلی های کهنه..حرفهای بی سروته زدیم..و سعی کردیم فراموش کنیم که چه اتفاقی افتاده ..سعی کردیم
همه های سالهای رفته به باد جوانی را..فراموش کنیم..
گل را به دستش دادم و بلند شدم اوهم بلند شد
نمیمانی؟
نه محکمی گفتم
نزدیکم آمد و من ناگهان با وحشت نگاهش کردم سرش را نزدیک سرم گرفت و هوای اطرافم را عمیق نفس کشید..
گفت چه بوی خوشی..
چشمهایم سوخت
بدون هیچ حرفی در را باز کردم
پشت سرم شنیدم که کسی آهسته گفت دوستت دارم..
و پله هایی که پشت سر..
و چشمهایی که پشت سر..
و بغض هایی که پشت سر..


‏8/11/17
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
وقتی کوپر در Interstellar به آن کرم چاله می رسد، خودم را درست وسط همان تاریکی چسبنده و سنگین حس می کنم.
همان فضای لزج و بدون راه درو که همه چیز را به درون خود می کشد و پر از احساس خفگی ست .
انگار که سال ها یک به یک، مداوم و پی در پی بیرحمانه از جسمم عبور می کنند، بدون این که چیزی تغییر کند و بدون این که کسی متفاوت بیاید و بدون این که کسی اصلا بخواهد که این سیاهی افتاده روی وجودم را ازبین ببرد.
انگار که روحم تنها و رهاشده، در جایی از زمان، و در مکانی از زندگی ام گیرافتاده است.
که نمی دانم کجاست و نمی دانم تا کجا قرار است ادامه دهم و دیگر حتی نمی دانم شادی واقعی چه حسی دارد.
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
345
بیست و سه ، چهار سالم بود که غم انگیزترین درس زندگی ام را یاد گرفتم.
این که آدم ها هیچ تفاوتی با یک دیگر ندارند و قرار نیست هیچ کدام چیز بیشتری از دیگری نشانم بدهند.
این که تمام تجربه ام از آدم ها متعلق به همان بیست و سه چهار سال بوده و دیگر همه چیز تمام شده است.
مثل وقت هایی که طی یک دوره ی سادیسمی ِِ دیوانه وار زیاد فیلم دیده ام..یا زیاد کتاب خوانده ام..و دیگر دست نویسنده ها و فیلم نامه نویس ها برایم رو شده است.
آن وقت به صفحه ها خیره می شوم انگشتان پایم را عصبی تکان می دهم و اعصابم خرد می شود از این که راحت می توانم نقش ها را حدس بزنم و پایان را پیش بینی کنم که پایان های قابل پیش بینی همیشه تلخ و مسخره هستند.
آن وقت دیگر خواندن آن کتاب و دیدن فیلم جذابیتش را برایم از دست می دهد..برای همین همه ی نفرتم را می ریزم توی انگشت وسط دستم و توی ذهنم آن را به سمت نویسنده ی داستان نشانه میگیرم چون می دانم آخرش چه می شود ..می دانم قرار نیست غافلگیر شوم..می دانم همه چیز تکرار همان نقش ها و فریب های قدیمی از مد افتاده ی بنجل دم دستی قبلیست.

مثل بیرون آوردن خرگوش سفید از یک کلاه سیاه
که دیگر هیچ کس را نمی خنداند.
 
بالا پایین