خوش آمدید!

با تشکر از مشاهده انجمن گفتگوی ایرانی پاتوق در صورت تمایل برای استفاده از تمامی امکانات انجمن ثبت نام نمایید.

همین حالا ثبت نام کن!

دود عود

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
آلبوم ورق زدن یکی از کذایی ترین تفریحات شبانه من است.
خیلی ترسناکه وقتی عکس ۲۰ سال پیشت رو میبینی و انقدر ملموسه که انگار همین دیروز بوده.
سالهای ایستادن تو صف جشنواره،سالهایی که پاتوق روشنفکری هامون سینما عصر جدید بود.وقتی مهرجویی هنوز مهرجویی بود و میتونستی برای "لیلا"ش چهارده ساعت توی سرما بایستی.

حالا اما ،عصر پردیس سینمایی ست و عصر جدید شده یک سینمای مهجور وسط شهر و خودش خبر نداره که چه حجمی از خاطراتمون رو آروم آروم در خودش دفن میکنه.
حالا هر چی میخواهیم بگیم باید در چند کاراکتر و ایموجی خلاصه کنیم که آدم های زمانه حوصله طولانی ترش رو ندارن.
بجای ایستادن توی صف هم از تیوال بلیت میخریم.
و همیشه یک چیزی در زندگیمان کمه و لنگ میزنه.
 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
در تمام مدتی که میخواستم آرام آرام پیش بریم‌با سرعت به هم نزدیک‌و نزدیک تر میشدیم.
یحتمل از روزهای اول گلوله برف رو از کوه قل دادم پایین و توی راه به درخت تنومندی گیر نکرد .بزرگ‌و بزرگ تر شد .
آن لحظه هولناک که گلوله برفی مهیب یک قدمی ام بود و من نتوانستم در بروم و کار از کار گذشت و از رویم رد شد!
 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
یک‌دوره مداوم از سر صبح انرژی داری .دیوانه وار.خستگی‌ناپذیر.
فشارهای بیرونی رو راحت رد میکنی.حتی غم ها و دردها تبدیل به انرژی میشن برای کار و فعالیت مضاعف.
اما بطرز عجیبی اون نیرویی که این همه سرپا نگهت داشته رهات میکنه و در کسری از ثانیه سقوط میکنی.
دوره خواب آلودگی های مدام.مریضی پشت مریضی.بی تمرکزی.ناهوشیاری.
اون چه که تا قبل سیال و روان و رها بود حالا سنگین و سنگی میشه و بار غیر قابل تحملی میشه روی شونه هات .
این حال بد سرخوشی تمام روزهای خوب رو میشوره میبره.

 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
نمیدانم چه شد که چندین سال دوستی صمیمانه و امن ما تمام شد.
بدون دعوا .بدون دلخوری دیرینه.هیچ نشد و همه چیز از بین رفت.
ذهن سیال من اما هیچ چیز را فراموش نمیکند.
دل شکسته ،مغز را وادار به فراموشی کردم.
مغز اما همراهی نمیکند و گاهی همه چیز دست به دست هم میدهند که یاداوری کنند جای از دست رفتن دوستی امان چقدر درد دارد هنوز.
 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
شکست عاطفی تمام مشتاقی و مهجوری رو به یکباره نابود میکنه.
تا مدت ها همه چیز برات پرت و بی معنی میشه و دنیا بهت دهن کجی میکنه.شاید بشه به همه اینها عادت کرد اما
یک تیکه از احساسات ناب انسان جوری تباه میشه که اصلا نمیتونی اون بخش رو مجاب کنی که قدری بیشتر با تو بمونه.
 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
وسط یه غم بزرگ یهو افتادم در هزارتوی خاطره های دور.
"روزای روشن خداحافظ" گوش میدادم.از همون وقت ها هم که دوز رنج هامون بالا نبود تلخی صریحش رو دوست داشتم.
خیلی زود بود برای اون سن اشک‌ریختن.
این روزها اما این‌ترانه انگار برای غم و درد بی پایان ما خوانده شده.
انگار که اینجا هیشکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست

عمیقن دلم خواست از لابه لای نت ها میومد بیرون و بغلم میکرد .

 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
نوشت من رو از همه جا دلیت کرده .
که دیدن عکس هام،نوشته هام و بودنم نمی زارن نبودنم هضم بشه.
نوشت میدونم که می فهمی و دلگیر نخواهی شد.
اما نفهمیدم و دلگیر شدم.
همیشه فکر میکردم رابطه عاطفی اگر ته کشید رفاقت و دوستی و صمیمیت باقی بمونه.
آدم ها اما انگار باید دورتر و دورتر بشن تا فراموش کنند.
 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
جز این یکسال اخیر همیشه بود..
گاه معشوق نیمه وقت بود .گاه تمام وقت. گاه رفیق گرمابه و گلستان بود گاه آشنای دور و نزدیک این حوالی.
گاه هم پیاله بود.گاه حتی حوصله ام رو هم نداشت.
بعدترها شد دوست راه دور.که پیام بزنی بگویی کجایی دلم برایت تنگ شده.
روزهایی هم که آشنای دور که بشنوی سراغت رو از دوست مشترکتان گرفته که فلانی کجاست حالش خوبه؟سلام برسان.
معیار سنجش دوستانم شد قدمت دوستی با او.
معشوق و رفیق تمام وقت دیروزم یادت بخیر.

 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
زمان های دو آدم در رابطه اگر چفت و جور نشود باید خداحافظی کرد. آدم ها به ندرت انقدر خوش شانسی می آورند که خواسته هایشان با هم هماهنگ شود در یک‌زمان. دلشان با هم یکی شود. مچ شوند به اصطلاح!
دل یکی میشکند. یکی چاره را در رفتن میبیند.یکی ناچار تمام میکند و یکی به ناچار تن میدهد.
زمان خیلی بیرحم است. امروز فکر میکنی با رفتن همه چیز حل میشود و سال آینده دلت قنج میرود برای بودن در آن مکان‌با همان آدم.
 

هبوط

داره راه میوفته
3/5/21
25
زبر دوش حمام از خودم میپرسم غم و رنجش چقدر طول خواهد کشید؟
غم او جنس عجیبی دارد.کاملا بالغ و تحت کنترل خودم است.
هیچوقت انقدر عاقلانه به رنجی احاطه نداشته ام.
گاهی پسش میزنم .هرزمان که میخواهم پیش می آورم.
گاهی آرام آرام می‌نویسمش. و گاهی هم همه نوشته ها را در کام آتش شومینه می ریزم.
همه چیز با او برایم شدید است.
حس ها،هراس ها ،بغض ها حتی شادی ها
و من میان این همه شدت که از تحلیلش بعد از این همه مدت عاجزم ردیف شومیزها و مانتوها در کمد را بالا پایین میکنم و فکر میکنم به مردی با موهای جوگندمی و روزی که مرا شناخت و روزی که ناگهان حس کرد دوری از من بهترین گزینه ست ، حتما یک‌روز دوباره به من برمیگردد و این رنج و غم تمام میشود
 
بالا پایین