خوش آمدید!

با تشکر از مشاهده انجمن گفتگوی ایرانی پاتوق در صورت تمایل برای استفاده از تمامی امکانات انجمن ثبت نام نمایید.

همین حالا ثبت نام کن!

نزار قبانی؛ عشق با صدای بلند

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
357
اين نامه ي آخر است
پس از آن نامه يي وجود نخواهد داشت
اين واپسين ابر پر باران خاکستري ست
که بر تو مي بارد
پس از آن ديگر باراني وجود نخواهد داشت

اين جام آخر شراب است بانو
و ديگر نه از مستي خبري خواهد بود
نه از شراب

آخرين نامه ي جنون است اين
آخرين سياه مشق کودکي
ديگر نه ساده گي کودکي را به تماشا خواهي نشست
نه شکوه جنون را

دل به تو بستم گل ياس ِ دلپذير
چون کودکي که از مدرسه مي گريزد
و گنجشک ها و شعرهايش را
در جيب شلوارش پنهان مي کند

من کودکي بودم
گريزان و آزاد
بر بام شعر و جنون
اما تو زني بودي
با رفتارهاي عاميانه
زني که چشم به قضا و قدر دارد
و فنجان قهوه
و کلام فالگيران
زني رو در روي صف خواستگارانش

افسوس
از اين به بعد در نامه هاي عاشقانه
نوشته هاي آبي نخواهي خواند

در اشک شمع ها
و شراب نيشکر
ردي از من نخواهي ديد

از اين پس در کيف نامه رسان ها
بادبادک رنگيني براي تو نخواهد بود

ديگر در عذاب زايمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهي داشت
جامه شعر را بدر آوردي
خودت را بيرون از باغهاي کودکي پرتاب کردي
و بدل به نثر شدي
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
357
چيزي که در دوست داشتنت
بيش تر عذابم مي دهد
اين است که گر چه مي خواهم
اما طاقت بيش تر دوست داشتنت را ندارم
و آن چه در حواس پنج گانه ام
به ستوهم مي آورد
اين است که آن ها پنج تا هستند ، نه بيش تر

زني استثنائي چون تو را
احساساتي استثنائي بايد
که بدو تقديم کرد
و اشتياقي استثنائي
و اشک هايي استثنائي
زني چون تو استثنائي را کتاب هايي بايد
که ويژه او نوشته شده باشند
و اندوهي ويژه
و مرگي که تنها مخصوص و به خاطر او باشد
تو زني هستي متکثر
در حالي که زبان يکي است
چه مي توانم کرد
تا با زبانم آشتي کنم

متاسفانه
نمي توانم ثانيه ها را درآميزم
و آن ها در هيات انگشتريي به انگشتانت تقديم کنم
سال در سيطره ماه ها
و ماه ها در سيطره هفته ها
و هفته ها در سيطره روزهايشان هستند
و روزهاي من محکوم به گذر شب و روز
در چشمان بنفشه اي تو

آن چه در واژه هاي زبان آزارم مي دهد
آن است که تو را بسنده نيستند
تو زني دشواري
زني نانوشتني
واژه هاي من بر فراز ارتفاعات تو
چونان اسب له له مي زنند
با تو مشکلي نيست
همه مشکل من با الفباست
با بيست و هشت حرف
که توان پوشش گامي از آن همه مسافت زنانگي تو را ندارند

شايد تو به همين خرسند باشي
که تو را چونان شاهدخت هاي قصه هاي کودکان
يا چون فرشتگان سقف معابد ترسيم کرده ام
اما اين مرا قانع نمي کند
زيرا مي توانستم بهتر از اينت به تصوير بکشم

شايد تو مثل ديگر زنان
به هر شعر عاشقانه اي که برايت گفته باشند
خرسند باشي
اما خرسندي تو مرا قانع نمي کند
صدها واژه به ديدارم مي شتابند
اما آن ها را نمي پذيرم
صدها شعر
ساعت ها در اتاق انتظارم مي نشينند
اما عذر آن ها را مي خواهم
چون فقط در جست و جوي شعري
براي زني از زنان نيستم
من به دنبال "شعر تو" مي گردم

کوشيدم چشمانت را شعري کنم
اما به چيزي دست نيافتم

همه نوشته هاي پيش از تو هيچ اند
و همه نوشته هاي پس از تو هيچ
من به دنبال سخني هستم که بي هيچ سخني
تو را بيان کند
يا شعري که فاصله ميان شيهه دستم و آواز کبوتر را بپيمايد
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
357
دوستت مي ‌دارم
در فاصله اين عشق و آن عشق
در فاصله زني که خداحافظي مي ‌کند
و زني که از راه مي ‌رسد

اين‌ جا و آن ‌جا
دنبال تو مي ‌گردم
هر اشاره ‌اي
انگار
به چشم ‌هاي تو مي ‌رسد

چه گونه تفسير کنم اين حسي را
که روز و شبم را ساخته

زيباترين زن دنيا کنارِ من است
پس چه گونه
مثل کبوتري
مي ‌گذري از خيال من ؟

در فاصله دو ديدار
در فاصله دو زن
در فاصله قطاري که مي‌ رسد از راه و
قطاري که راه مي افتد
پنج دقيقه فرصت هست

فنجاني قهوه مهمانت مي کنم
پيش از آن‌ که
راهي سفر شوم

پنج دقيقه فرصت داريم

وجود تو آرامم مي کند
در اين پنج دقيقه

به تو مي‌ گويم رازهاي پنهان را
براي تو مي بافم زمين و زمان را
زير و رو مي کني زندگي ام را
در اين پنج دقيقه

پس چرا
چه رنجي ست اين
چه گونه مي شود اين‌جا از بي وفايي دم زد ؟

لحظه هايي هست
که غافل گيرم مي کند شعر
بي مقدمه از راه مي رسد

هزار هزار انفجار
در وجود دقيقه هاست
و نوشتن راهي ست به رهايي

پر مي زني
مثل پروانه اي کاغذي بين دو انگشت

چه گونه پنجاه سال در دو جبهه بجنگم ؟
چه گونه خودم را بين دو قاره قسمت کنم ؟
چه گونه با کسي جز تو آشنا شوم ؟
چه گونه با کسي جز تو بنشينم ؟
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
357
عشق تو منطقي
عشق من شاعرانه

سرم را روي بالشي از سنگ مي گذارم
سرت را روي بالشي از شعر

تو ماهي هديه ام دادي ، من دريا
تو قطره اي روغن چراغ ، من چلچراغ
تو دانه ي گندم دادي ، من خرمن
تو مرا به شهر يخ بردي
من تو را به شهر عجايب
تو با وقار يک معلم و بي احساس
مثل ماشين حساب به آغوشم پناه بردي
که گرم بود و تو سرد

به سينه هاي ترسيده از سرمات
که قرن ها گرسنه بودند
مويز و انجير دادم
تو با من با دستکش دانتل دست دادي
اما من ميوه ي دهانم را در دهانت
و نصف انگشت هايم را در دست هايت
جا گذاشتم
 

Sahar

داره راه میوفته
MetalHeaD
8/27/20
21
وقتي عاشقم
حس مي کنم سلطان زمانم
و مالک زمين و هر چه در آن است
سوار بر اسبم به سوي خورشيد مي رانم

وقتي عاشقم
نور سيالي مي شوم
پنهان از نظر ها
و شعر ها در دفتر شعرم
کشتزارهاي خشخاش و گل ابريشم مي شوند

وقتي عاشقم
آب از انگشتانم فوران مي کند
و سبزه بر زبانم مي رويد
وقتي عاشقم
زماني مي شوم خارج ازهر زمان

وقتي بر زني عاشقم
درختان پابرهنه
به سويم مي دوند
 

Sahar

داره راه میوفته
MetalHeaD
8/27/20
21
خنجرِ گداخته‌ ودکا بر زبان من‌
تو در هر قطره‌ حضور داری‌
امشب‌ را بی‌خیال‌ نوشیدم‌
مانند روس‌ها
که‌ آتش‌ می‌نوشند
بی‌که‌ بسوزند
من‌ اما باختم‌
چون‌ با دو آتش‌ طرف‌ بودم‌
ودکا
و
تو

ناتاشا گارسون‌ بود
من‌ تو را ناتاشا صدا می‌زنم‌
می‌خواهم‌ با من‌
چون‌ کبوتری‌ بر یخ‌های‌ میدان‌ِ سُرخ‌
پرواز کنی‌

هر گیلاسی‌ یک‌ آتش فشان‌ است
صورتت‌ گل سرخی‌ بر فریب ناکی‌ِ مروارید
ناتاشا ، عشق‌ِ من‌

مردان‌ باده‌ می‌نوشند
تا از عشق‌هایشان‌ بگریزند
من‌ اما
برای‌ گریختن‌ به‌ سوی‌ تو می‌نوشم‌
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
357
بانوی من !

شعر آبرویم را برده است
و واژگان رسوایت ساخته اند

من مردی هستم
که جز عشقم را نمی‌پوشم
و تو زنی که جز لطافتت را


پس کجا برویم دلبرم؟
و نشان عشق را چه سان بر سینه بیاویزیم؟
و عید والنتین قدیس را چه سان جشن بگیریم؟



در روزگاری که عشق را نمی‌شناسد..
 

اشک قلم

SpeciaL
عضو کادر مدیریت
مدیریت
8/27/20
357
بانوی من !

آرزو دارم
در روزگاری دیگری دوستت می‌داشتم..


روزگاری مهربان‌تر..
شاعرانه‌تر..

روزگاری که
شمیم کتاب، شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیشتر حس می‌کرد



آرزو می‌کردم
که دوستت می‌داشتم

در روزگاری که
شمع حاکم بود و هیزم..
و بادبزن‌های ساخت اسپانیا..

و نامه‌های نوشته با پر..
و پیراهن‌های تافته‌ رنگارنگ..


نه در روزگار موسیقی دیسکو!
و ماشین‌های فراری!
و شلوارهای جین چل تکه!



آرزو می‌کردم
تو را در روزگار دیگری می‌دیدم


روزگاری که گنجشکان حاکم بودند
آهوان، پلیکان‌ها یا پریان دریایی
نقاشان، موسیقیدان‌ها، شاعران،
عاشقان، کودکان و یا دیوانه‌ها


آرزو می‌کردم
که تو از آنِ من بودی

در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر، بر نی و بر لطافت زنان..

اما

افسوس دیر رسیده ایم

ما گل عشق را می‌کاویم

در روزگاری که عشق را نمی‌شناسد
 
بالا پایین